16هفته و 6روز
سلاااام عزیز دردونه ی من
خوبی مامان؟
خوش میگذره؟
ببخشید که اینبار هم تاخیر داشتم و نزدیک به 3هفته برات ننوشتم
به من میگن یه مامان تنبل 
مامانی وقتی پای سیستم میشینم سرم و چشمام خیلی دردمیگیره به همین خاطر کمتر میام.
خوب بریم برات تعریف کنم تو این چندوقت چه خبر بوده!
چندروزیه که شدیدا درگیر عفونت شدم و این خیلی نگرانم کرده چندین بار هم دکتر رفتم و دارو خوردم
حتی یه شب بیمارستان هم رفتیم چون احتمال این بود که بستریم کنن ولی نکردن
اگه اشتباه نکنم سوم اردیبشهت بود که رفتم پیش آقای دکتر و گفتم که عفونت دارم و بیمارستان
بهم گفته که احتمالا کیسه آبت هم پاره شده,دکتر برای اطمینان بیشتر سونو انجام داد
خدارو هزاران بار شکر حالت خوب بود و نکون میخوردی دستت رو هم تکون میدادی و به قول دکتر
بای بای میکردی
دکتر گفت که مایع دور جنین خوبه و کوچولوت داره به خوبی شنا میکنه نگران نباش
اینارو میگفت و بی اختیار اشکای من از گوشه ی چشمام سر میخورد
بابارحیم هم داشت میدیدت و کلی ذوق کرده بود
برای 10اردیبهشت از یه خانم دکتر وقت گرفته بودم تا ازین به بعد پیش اون برم
با مامان جون رفتیم و تشکیل پرونده داد و با گوشی صدای تاپ تاپ قلب کوچولوتو شنید و
گفت ضربان قلبش عالیه
وزنم هم 69 و نیم یود اگه اشتباه نکنم
روی تخت دراز کشیدم و اندازه ی شکمم رو گرفت و گفت من از اندازه ی شکمت راضی نیستم
تغذیه ت خوب نیست, تو هفته ی 16 اندازه ی شکم باید بزرگتر باشه!!
به دکتر گفتم که خیلی تعریقم زیاد شده ! گفت که طبیعیه و مطمئنا این تابستون بدترین تابستونِ عمرت خواهد بود!!!!!!!!!
منم تو دلم گفتم: فدای سرِ این فرشته ی کوچولو که تو وجودمه,تحمل میکنم
خلاصه برامون آزمایش غربالگری مرحله 2 نوشت که همون روز انجام دادیم و 245تومن شد!
برای سونو ی سلامت جنین هم گفت بهتره که دوهفته ی دیگه بری که دقیق تره.
دیگه جونم برات بگه که,آزمایش تیروئیدم رو هم گرفتم خداروشکر نرمال بود ولی میخوام برم پیش دکتر غدد تا تحت نظر باشم
جمعه تولد مژگان(دخترِخاله جون)بود و همه خونه مامان جون بودیم
راستی نفسم, امسال اولین سالی بود که روزِ تولد حضرت زهرا, هم تبریک روز زن رو شنیدم هم تبریک روز مــــادر! اینم به یمن قدمهای خوشگلِ توئه عشق من
ایشالا سال دیگه تو بغلم هستی و مااااااااااااااااااااااااااااااااچ بارونت میکنم
انشالله.
...
این چندوقت که بازهم به استراحت رو آوردم, اکثر مواقع پایین هستم(خونه ی مادرِ بابا)
بنده ی خدا همه ی زحمتهای ما افتاده روی دوشش,تو این سه ماهی که در حال استراحتم هرروز خودش برامون غذا درست کرده .ایشالا جبران کنیم
چندوقتیه که پدر بزرگ و مادر بزرگ پدریِ بابارحیم اینجا هستن(پایین).
ما به پدر بزرگ میگیم "گبا"(مخفف "گت بابا" یعنی پدربزرگ). گبا خیلی هوامونو داره
مدام بهم میگه مواظب خودت باش؛ آروم بلند شو؛ چیزای سنگین بلند نکن, از پله بالا پایین نرو و....
خلاصه اینکه کلی حواسش بهمون هست.چندروز پیش مامانم رو دیده بود و کلی از من پیشش تعریف کرده بود
ما اینیم دیگه! 
اینو بگم و دیگه برم,
آخرای فروردین نامزدیِ پسرعمه ی بابا بود(حسین),این اولین جشنی بود که شرکت کردی خوشگلم
ایشالا همه ی زندگیت پر از شادی و جشن باشه عزیزِ مادر
دوسِت دارم



16هفته و 6روز
